البته همه این اقبال را نداشتندکه در کاسبی از این طریق موفق شوند. زندگی یک کارگر ساده یا شاگرد بدون مزد وحشتناک بود که با استانداردهای فعلی ممکن است او را غیر انسان نیز بنامند. باید چندین سال سپری می شد تا یک شاگرد به موقعیت دریافت دستمزد معمولی نائل میشد. وی مجبور بود ساعتهای متمادی در طول شبانه روز، با تحمل تنبیه های سخت بدنی به کار خود ادامه دهد و علاوه بر این در مصرف غذا نیز صرفه جویی کند. تنها مزیت او امنیت شغلی و امید به ارتقاء مقام بود و بس! یک شاگرد به طور معمول پس از گذشت 10سال به یک دستیار و پس از آن به یک کارمند جزء و سپس به یک کارمند عالی رتبه ارتقاء مقام پیدا می کرد. در طی این مدت او اجازه می یافت ازدواج کند و در خارج از مغازه برای خود زندگی کوچکی به راه اندازد. کارفرما ممکن بود به پاس خدمات صادقانه اش، او را در دایر کردن یک مغازه در همان کسب یاری کند. رابطه شاگرد و استادی حتی پس از کسب مستقل جدید ناگزیر بود برای بقیه عمرش از آن مغازه اصلی تبعیت کرده و سپاسگزار آن باشد. این رابطه در حالی ادامه می یافت که او به عنوان یک مالک مستقل شناخته می شد. موفقیت و یا شکست او در کسبی که انتخاب کرده بود فقط مرهون زحمات خودش بود. اگر با سخت کوشی مغازه و حوزه فعالیت تجاری خود را گسترش می داد، سهم بیشتری در بازار فروش به دست می آورد و می توانست شاگردان و کارمندانی برای خود استخدام کند. اجرای سیستم نورن واکه که تا پایان جنگ جهانی دوم در تجارت سنتی و صنایع دستی ژاپن مرسوم بود، یکی از دلایل توسعه مشاغل کوچک به شمار می رود. من هم از نه سالگی شاگردی را شروع کردم ولی در 15سالگی برای کار در شرکت برق آن رها ساختم. پس از آنکه هفت سال به عنوان سیمکش به سختی کار کردم کارگاه کوچک خود را به راه انداختم که سرانجام به مجموعه عظیم صنعتی ماتسوشیتا تبدیل شد. اکنون فکر می کنم اگر همچنان به کار در مغازه دوچرخه سازی ادامه می دادم، شاید کارگاه کوچکی در همین کسب دایر می کردم و احتمالاً یک دوچرخه فروش می شدم. امروز تمامی شرایط متفاوت است. ما در یک جامعه متحد زندگی میکنیم. اکثر مردم حتی مدیران ارشد نیز در تمام دوران اشتغال خود، حقوق بگیر می مانند. گروهی دیگر نیز در میانه راه شغل خود را رها می کنند و با استفاده از منابع جمع آوری شده از مزایای بازخریدی و حقوق بازنشستگی، سرمایهای دست و پا کرده و به تجارت روی می آورند. اما ضمانتی برای موفقیت آنان وجود ندارد. بنابراین اغلب حقوق بگیران، امنیت شغلی ناشی از استخدام در یک سازمان قوی را به ریسک برای آزمودن اقبال خود در تجارت ترجیح می دهند. حتی عدهای نیز وجود دارند که احساس ارتقاء مقام را در خود سرکوب می کنند. تأسف آور است زیرا احساس رقابت برای ارتقاء موقعیت شغلی یک منبع تغذیه کننده حیاتی برای تمامی مشاغل اعم از بزرگ و کوچک، تلقی می شود. کارمندی که در صدد ارتقاء رده سازمانی خود نباشد ناگزیر است همواره خود را در تشریفات سلسله مراتب اداری حبس کند. میزان وفاداری چنین شخصی به سازمان خود شاید چندان مهم نباشد زیرا به نظر می رسد او هرگز امنیت شغلی خود را برای ارتقاء موقعیت قربانی کند. شخصیت و رفتار فردی او می تواند مطلوب همکارانش باشد اما قطعاً روحیه مشارکت در او انفعالی خواهد بود. او به ندرت دیدگاههای اصلاحی و پیشنهادی راهبردی خود را در جهت غلبه بر مشکلات سازمانی اعلام و تشریح می کند.
اکنون این پرسش مطرح می شود که چگونه یک کارمند می تواند احساس ارتقاءطلبی خود را حفظ کند؟
من برای پاسخ به این پرسش پیشنهاد می کنم که او باید از زاویه جدیدی کار خود را ارزیابی کند. توصیه من آن است که : خود را صاحب و مدیرکل محل کارتان بدانید و همکاران خود را شرکاء فرض کنید. در این صورت، شرکت مانند بخشهای کوچکی به نظر می رسد که تحت عنوان یک قرارداد مشترک و در قالب یک مجموعه با یکدیگر همکاری می کنند. نظریه من در مقایسه نحوه عمل و بازی یک تیم بیسبال حرفهای روشنتر می شود. بازیکنان قطعاً در استخدام باشگاه نیستند بلکه در واقع مانند بازرگان هایی مستقل که مهارت های خود را در اختیار تیم قرار می دهند، عمل می کنند. یک کارمند در صورتی که نگرش یک بازیکن حرفهای تیم بیسبال را داشته باشد، می تواند به نحو مطلوب وظایف خود را انجام دهد. اگر رئیس بخش خود را چون مدیر تیم و مقام مافوق را مربی فرض کند، در آن صورت می تواند روحیه رشد در کارش را افزایش دهد. هرچند اشتغال در یک شرکت بزرگ امکان امنیت شغلی به کارمند می دهد اما از او یک بوروکرات محافظه کار می سازد که خود را فقط دندانهای از یک چرخ بزرگ تصور کند. احساس ارتقاءطلبی شخص را برای مقابله با این روحیه یاری می کند.